|
زندگي زيباست |
|
happiness alphabet |
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله ی را که روی تخته نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند . اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود. هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید»، اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید. "نورمن وینسلت بیل" 
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:6 توسط ساناز |
خدایا کفر نمیگویم، غرورت را برای تکه نانی
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است....
(دکتر شریعتی)
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:47 توسط ساناز |
یادمان باشد به دل کوزه ی آب،که بدان سنگ شکست . . .
بستی از روی محبت بزنیم!!
تااگر آب در آن سینه پاکش ریزند . . .
آبرویش نرود . . . !
یادمان باشد فردا,ناز گل را بکشیم . . .
حق به شب بو بدهیم . . .
و نخندیم دگر به ترکهای دل هر گلدان . . . !!
وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا...!
زندگی شیرین است!
زندگی باید کرد . . .
و بدانیم
و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی . . . !!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:36 توسط ساناز |
میگویند اسکندر پس از حمله به ایران در اداره کشور درمانده و مستأصل بود. اواز خود و مشاورانش میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار توخواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ،در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 20:14 توسط ساناز |

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:0 توسط ساناز |
خداي من !
سلام !
خداي سالهاي دور!
سلام !
دوباره آمدم
همان مزاحم هميشگي
همان دلم گرفته هاي كودكي
مرا بگير و ترد نكن
نذار بمانم من در اين بريدگي
بريدگي اي كه هر طرف
پر از غبار خستگيست
پر از سكوت بينصيب زندگيست
پر از خلاء
پر از نگاه هاي پر طمع
مرا بگير!
نگو كه اين نياز نا گشودنيست
و اين كلام آخرم :
دلم گرفته از زمين
دلم گرفته از زمان
بيا ببر مرا ببر!
از اين جهان به آن جهان
فقط همين... ٪
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:17 توسط ساناز |
گر بدین سان زیست باید پست گر بدین سان زیست باید پاک
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:25 توسط ساناز |
چه بگویم سخنی نیست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:0 توسط ساناز |
۱. مرحله مجذوب شدن ۲.دلربایی ۳.مرحله هوس(اشتیاق مفرط) ۴.مرحله تعهد ۵.مرحله صمیمیت 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:10 توسط ساناز |
حس عجیبی دارم. درست یک هفته از گذرم از سرنوشت سازترین و مهمترین مرحله زندگیم میگذره. امیدوارم بتونم همونی باشم که ازم انتظار میره. و توان خوشبخت کردن و خوشبخت بودن در کنار هم رو داشته باشم. دوست دارم برای همیشه 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:59 توسط ساناز |
پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست پس ساده می گویم دوستت دارم 
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:17 توسط ساناز |
هر اقدام بزرگ،
ابتدا محال به نظر میرسد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:29 توسط ساناز |
دلم یه دنیا گرفته حالم از همه بهم میخوره از دست همه خسته ام خدایا صدای من و می شنوی این حق من نیست
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:49 توسط ساناز |
و نه فرجام چنان خواهد شد
كه كسی جز تو، تو را دريابد.
تو در اين راه رسيدن به خودت ، تنهايی.
ظلمتی هست ، اگر
چشم از كوچه ياری بردار.
و فراموش كن اين كهنه خيال
نور فانوس رفيقی كه تو را دريابد!
دست ياری كه بكوبد در را
پرده از پنجره ها برگيرد ،
قفل را بگشايد.
كوله بارت بردار.
دست تنهايی خود را تو بگير.
و از آيينه بپرس
منزل روشن خورشيد كجاست؟
شوق دريا اگرت هست روان بايد بود .
ورنه در حسرت همراهی
رودی به زمين خواهی شد .
مقصد از شوق رسيدن ، خاليست .
راه ، سرشار اميد.
و بدان ، كين امروز
منتظر فردايی ست
كه تو ديروز در اميد وصالش بودی.
بهترين لحظه راهی شدنت ،
اكنون است.
لحظه را دريابيم .
باور روز ، برای گذر از شب ، كافيست .
و از آغاز ، چنان رسمی بود
كه سرانجام چنان خواهد شد ...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:35 توسط ساناز |
به چه مي خندي تو؟ به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز ؟ يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه مي خندي تو؟ به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟ خنده دار است بخند.
به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟
به چه مي خندي تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:51 توسط ساناز |
زندگي سرسره است ، پله پله تا اوج، مي روي تا پرواز ، بعد از آن بالا ، مي خوري سر آرام ، ذره ذره تا خاك... 
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:6 توسط ساناز |
ميگن : فقط يه دقيقه طول مي کشه تا يک آدم استثنايي رو ملاقات کني
يک ساعت طول مي کشه تا نسبت به اون توجه و
احترام پيدا کني
يک روز طول مي کشه تا عاشقش بشي
و يه عمر طول مي کشه تا بتوني فراموشش کني...
"جاودان باشي اي سپيده ي عشق"
.jpg)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:37 توسط ساناز |
اين چند روز کلي کتابفروشي دنبال چند تا کتاب در مورد ايران باستان گشتم من موندم چه حکايتيه که تا اين حد کتاب در مورد ايران باستان کمه؟ هميشه يه حس بدي از خوندن کتاباي هدايت پيدا مي کنم. نميدونم چرا؟ افسردگي محضن من هر وقت اين تصميم رو گرفتم از دومي يا سومين کتاب خوندنم رو قطع کردم یه احساس پوچي خیلی بد به آدم دست ميده
راستي کتاب زنده بگور هدايت رو خوندين؟
ولي تصميم گرفتم تو اين مدت تموم کتاباي هدايت رو بخونم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:44 توسط ساناز |
که همه کودکيم را از سر طاقچه ي خاطره ها بردارم و به باغي ببرم که زماني قد يک دنيا بود و کسي آن جا بود که همه روز خدا جيبهايم را پر شادي ميکرد
من دلم ميخواهد
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:4 توسط ساناز |
"اگر موفقیت فقط یک راز داشته باشد توان دیدن دنیا از چشم طرف مقابل و دیدن مسائل از زاویه دید اوست " (هنری فورد) 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:51 توسط ساناز |
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني . هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد 
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:43 توسط ساناز |
سعادت را باید در بین راه پیدا کرد نه انتهای جاده چون در آنجا سفر به پایان رسیده و دیگر دیر شده است وقت سعادتمند بودن امروز است نه فردا.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:42 توسط ساناز |
در مورد خاطرات باید بسیار مراقب بود و گر نه اکنون را برای به خاطر سپردن از دست می دهی
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:56 توسط ساناز |
لحظه ها رو گذروندیم به امید رسیدن به خوشبختی افسوس خوشبختی لحظه هایی بودن که گذشتن!
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:59 توسط ساناز |
چه گریزیست ز من؟ چه شتابی است به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله آن غرفه عاج! ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغی است در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابان است؟!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:15 توسط ساناز |
و ناگهان چه زود دیر می شود

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:48 توسط ساناز |

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:45 توسط ساناز |
از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست ؛ مثلآ این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته؛ یک نفر دیشب مرد نان گندم خوب است ، و هنوز... آب میریزد پائین ،اسبها مینوشند . قطره ها در جریان ، برف بر دوش سکوت ؛ و زمان روی ستون فقرات گل یاس 
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:11 توسط ساناز |
انسانها به شیوه هندیان بر زمین راه می روند .با یک سبد درجلو و یک سبد درپشت در سبد جلوصفات نیک خود را می گذاریم .و در سبد پشتی عیب های خود را نگاه می داریم به همین دلیل در طول روزهای زندگی چشمان خود را بر صفات نیک خودمی دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم .در همین زمان بی رحمانه درپشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند تمامی عیوب او را می بینیم بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میرود به ما به همین شیوه می اندیشد 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:49 توسط ساناز |
لحظه دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:29 توسط ساناز |