|
زندگي زيباست |
|
happiness alphabet |
زین همه کوشش بی حاصل عقل سرگشته به من می گوید ببر از یاد دمی او را این خطا بود که ره دادی به دل آن عاشق بد خو را
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:59 توسط ساناز |
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که،وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:3 توسط ساناز |
ضعیف ترین کلمه حسرت است آنرا نخور تواناترین کلمه دانش است آنرا فرا گیر محکم ترین کلمه پشتکار است آنرا داشته باش سمی ترین کلمه غرور است آنرا بشکن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:41 توسط ساناز |
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد
ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند
به چنین رهگذری آمده ایم
گذری دنیا نام
که ز نامش پیداست
مایه ی پستی هاست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:13 توسط ساناز |
اشتباه من کجاست؟ 
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:4 توسط ساناز |
دلم خیلی برات تنگ شده زودتر برگرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:31 توسط ساناز |
اگر روزی دانسته یا ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی خود را پسندیدم اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم کناهم را ببخش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:42 توسط ساناز |
دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه،می کند فریاد ، می شود خسته مرا تنها تو نگذاری مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت تو میدانی و میدانی که من بی تو و مهر تو می میرم
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 19:0 توسط ساناز |
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ ماهت که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من و تو
فاصله هاست
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:58 توسط ساناز |
بس که لبريزم از تو
ميخواهم
بروم در ميان صحراها
سر بسايم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها![]()
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:23 توسط ساناز |
به امید چتر فردایت،خیس بارانم 
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 21:50 توسط ساناز |
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:4 توسط ساناز |
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:44 توسط ساناز |
از اینکه زن آفریده شده ام حالم بد میشه
از خودم متنفرم از زن بودنم متنفرم. و از اینکه دل تو رو شکستم از خودم بیزارم باورم نمیشه تو با اون همه تسلط،با اون همه اعتماد به نفس! 
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:22 توسط ساناز |
زندگی شاید همین باشد دل سپردن به فریبی ساده و کوچک از دست عزیزی که تو دنیا را جز با او و برای او نمی خواهی به گمانم زندگی شاید همین باشد
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:23 توسط ساناز |
گذشت زمان بر آنان که منتظرند بسیار کند بر آنان که می هراسند بسیار تند ، بر آنان که زانوی غم بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنان که به سرخوشی می گذارانند بسیار کوتاه ولی بر آنان که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست 
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:18 توسط ساناز |
درک زندگی تنها با نگاه کردن به گذشته میسر است
اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده.
(سورن کیرکیگارد)

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:35 توسط ساناز |
آرام آرام خواهید مُرد
اگر بنده عادتهای خود شوید
و هر زمان بر همان مسیرهایی که پیوسته می روید،
بروید
اگر مسیر خود را عوض نکنید.
به خود اجازه ندهید که
آرام آرام بمیرید
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:13 توسط ساناز |
هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید،
زیرا این راه تنها به همان جایی می رسد که دیگران رسیده اند.(گراهام بل) 
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:5 توسط ساناز |