|
زندگي زيباست |
|
happiness alphabet |
دلم یه دنیا گرفته حالم از همه بهم میخوره از دست همه خسته ام خدایا صدای من و می شنوی این حق من نیست
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:49 توسط ساناز |
و نه فرجام چنان خواهد شد
كه كسی جز تو، تو را دريابد.
تو در اين راه رسيدن به خودت ، تنهايی.
ظلمتی هست ، اگر
چشم از كوچه ياری بردار.
و فراموش كن اين كهنه خيال
نور فانوس رفيقی كه تو را دريابد!
دست ياری كه بكوبد در را
پرده از پنجره ها برگيرد ،
قفل را بگشايد.
كوله بارت بردار.
دست تنهايی خود را تو بگير.
و از آيينه بپرس
منزل روشن خورشيد كجاست؟
شوق دريا اگرت هست روان بايد بود .
ورنه در حسرت همراهی
رودی به زمين خواهی شد .
مقصد از شوق رسيدن ، خاليست .
راه ، سرشار اميد.
و بدان ، كين امروز
منتظر فردايی ست
كه تو ديروز در اميد وصالش بودی.
بهترين لحظه راهی شدنت ،
اكنون است.
لحظه را دريابيم .
باور روز ، برای گذر از شب ، كافيست .
و از آغاز ، چنان رسمی بود
كه سرانجام چنان خواهد شد ...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:35 توسط ساناز |
به چه مي خندي تو؟ به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز ؟ يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه مي خندي تو؟ به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟ خنده دار است بخند.
به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟
به چه مي خندي تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:51 توسط ساناز |
زندگي سرسره است ، پله پله تا اوج، مي روي تا پرواز ، بعد از آن بالا ، مي خوري سر آرام ، ذره ذره تا خاك... 
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:6 توسط ساناز |